به نام خدا

 

درخت ِ افرایی دیشب

آمد چیزی بگوید

نتوانست ...

 

آنکه این همه ناز می کند، خبر ِ نیاز را، عزیز ِ دلم، به تمامی دریافت نکرده است ... می خواهمت، مثل ِ پیشانی ِ کوچک ات، که سراغ از مهر می گرفت ، تا با خدایش، آزارهای مرا قسمت کند ... می خواهمت مثل غریزه ... مثل آب نبات چوبی ِ شیرینی که نمی جوی اش تا زود تمام نشود و لیس اش می زنی و لیس اش می زنی و قطره قطره می خواهی اش ...  و می گذارمت، مثل ِ تصمیمی، که می گیرَدَت، بی که بدانی مفعول ِ گرفته شده تویی و فاعل ِ گیرنده همان تصمیم ... تصمیم می گیرم که تو تصمیم بگیری که دیگر با من نباشی و مرا از زندگی ات بیرون بیندازی مثل ِ همان پادشاه ِ سیاره ای در شازده کوچولو که تصمیم می گرفت آفتاب بتابد و تو نمی تابی و پاییز دارد شروع می شود ...

گیج ام ... معتادم به حضور تو که نیستی و خمارم به بوی تو که دوری و مخمورم و نعشه ام و بیمارم و تو داری روی پایان نامه ات کار می کنی ... و تو داری درس می خوانی ... و تو روی ِ همان تخت ِ یک نفره ی کوچک ِ مسخره ات که بیزارمش، خوابیده ای، با آن باسن ِ برجسته ای که نمی نویسمش که غیرتی می شوم و جا برای ِ من نمی گذاری و تنهایی و داری با لپ تاپ ِ لعنتی ات می روی توی فیسبوک ... دنیا به همین دوگانگی ِ احوالات بند است ها عزیز ِ دلم ... تو خوبی و من خوب نیستم و ما نیمی خوبیم و نیمی بد ...

 

درخت افرایی دیشب

آمد چیزی بگوید

باز هم نتوانست ... 

 

/ 0 نظر / 30 بازدید