فعلا هیچ ...
فعلا مرگ ...
فعلا هیچ ...
فعلا مرگ ...
به نام خدا
شادی اش
خنده های دخترکانه ای ست
هنگام ِ خریدن ِ کفش های تق تقی ِ نو ...
و غم اش
شیونی ست
به هنگام ِ گم کردن ِ کفش های تق تقی ِ پاره ...
آری ...
دخترک ِ من از تبار ِ "آیدا"ست ...
از تیره ی هویج اند پستان های تو
نه از تبار ِ سیب ...
تا مزرعه ی به بار نشسته را
از فرسنگ ها دورتر از حجاب ِ پیراهن ات
توان دیدن ام باشد ...
سیب های تو بازیچه ی اکتشاف ِ بشر نیستند ...
سیب های تو نمی افتند ...
به نام خدا
- سلام به هرچی خوشه یکی ِ مذدوره!
- سلام مایه دار ِ بی درد! خوشه سه ای ِ مرفه!
- خانوم بچه ها چطورن؟
- سلام دارن ... خودت خوبی؟ ... خوشه ت در چه حاله؟
- ای بابا ... خوبی کجا بود؟! ... همه چی مون باید به همه چی مون بیاد دیگه ...
- یعنی چیزای دیگه تم خوب نیستن؟
- نه جون داداش ... چیمون خوبه؟ ... رییس جمهورمون که قهوه ایه ... بنزینمون که سهمیه بندیه ... اینترنتمون که از ثلاله ی لاک پشته ... زنمونم که داره روز به روز چاق تر می شه ...
- اوه ... راس می گیا ... دیگه از این بیشتر نرو تو جزئیات جون ِ حاجی .. همینقدرش واسه احساس ِ بدبختی کردن کافی بود ...
- دیگه چه خبرا؟ ... خودت خوبی؟ ... اصل ِ حالت چطوره ؟ ...
- منم خوبم ... دارم میرم از ایران ... یکی دوتا کارت سوخت اضافی دارم اگه خواستی بعد رفتنم می دم بهت ... اینترنتمم رو به راس ... وایمکس ِ ایرانو ِل گرفتم ... زنمم کلا تو کار ِ اروبیکه!
- اوه ... عمه تم گای*دم با این حساب ... حالا خوبه خوشه یکی بودی تو ! ... نامرد پس چرا به من نگفته بودی؟
- چیو؟! ... این که زنم می ره اروبیک؟!!
- نه عوضی ... اینکه دارین می رین از ایران! ... چرا داری می ری الاغ؟! ... اونم بی خبر!
- جوابش ساده س... این مملکت دیگه فقط جای دو جور آدمه : آدمای قهوه ای ِ مادرجن*ده ... آدمای سبز ِ مادرپیاله ... من از جنس ِ هیچ کودوم از اینا نبودم ... مادرم معلم ِ مدرسه بود ... الان دیگه بازنشسته شده ... چند سالی می شه ...
- نامرد تو داری به ما سبزهای بیشمار توهین می کنیا ... دهنت سرویس !
- تو چرا اپلای نکردی واسه جایی؟
- چی رو نکردم؟ ... من تا جایی که یادم میاد همه رو کردم!
- ( خنده ) ... ِ عوضی!! ... اینا رو ول کن ... از دنیای ِ دوست داشتنی ِ ادبیاتمون چه خبر؟ ... از تارو ... نیچه ... ویلسن ... من آرزومه برم اونور یه پروپوزال ِ حسابی رو کارای ِ مدرنیست بنویسم ... جویس ... پروست ...
- من حالم خرابتر از حرف زدن راجع به ادبیاته ... بیخیال شو ... تو داری می ری ... من چی؟ ... من اینجا نهایتا زورم به احمد محمود برسه! یا نهایتا محمود دولت آبادی ...
- ادبیات ، حال خراب می خواد دیگه ... اتفاقا الان با این حالی که ما داریم فقط وقت ِ حرف زدن راجع به ادبیاته ... فرض کن تو اتوبوس وایسادی، بغلیت داره کفشاتو له می کنه و یه سری افغانی هم دارن به زور خودشونو می چپونن تو اتوبوس، بعد تو اودیوبوک ِ "اراده ی معطوف به قدرت" داره تو گوش ات وز وز می کنه و فک میکنی الان رو قله ی ادبیات ِ دنیا وایسادی ...
- لابد، بعدشم که به ایستگاه ِ آخر می رسی و افغانیا می ریزن پایین، یادت می افته که به جای ِ قله ی ادبیات رسیدی به میدون شهدا ...
- بعدشم دلت می خواد گه بگیری به هر چی شهیده ... به هر چی آرمانه ... به هرچی دینه ... به هرچی ایمانه ... بعدشم لیوان ِ آبو سر بکشی و بگی خدا الان تو معده ی منه ...
- حاجی تو احتمالا همون بنیانگذار ِ فقید ِ فرقه ی لاییسیته نبودی؟!
- نه به قرآن جدی می گم ... خسته شدم از هر چی گفتمان ِ جهان سومیه ... از هر چی شهید ِ راه ِ اعتقاد ِ کوفتیه ... از هر چی اتوبوسه ...
- خودت الان گفتی "به قرآن"! ... می بینی؟ ... گفتمان جهان سومی رفته تو خونت ... خدای ِ مرده رو مثه آب خوردن سر کشیدی و الان رفته تو معده ات آقای نیچه ...
- عیبی نداره ... فقط باید استفراغ کرد تا از شرش راحت شد ...
- گاد...لِس...نِس... ممم ... گاد ... لِس ... دارم با خودم فکر می کنم که اسمش از واقعیتش جذاب تره ... نمی ترسی از اینکه تنها بمونی؟
- نه ... دوباره می سازمش ... بدون ِ آرمان ... بدون ِ شهید ... طبق ِ واقعیتایی که می شناسم می سازمش ...
- خدای واقعی؟ ... خدای واقعی که می شه لپ تاپ ... می شه آیفون تری جی ِ اپل ... می شه اینترنت ... قبل از جنابعالی ساختنش ...
- نه ... به نظر ِ من خدای واقعی می شه خنده ... می شه لحظه ... می شه فرصت ِ اشتباه کردن ... افتادن تو دره و بازم زنده موندن ...
- خسته نباشی به مولا ... به نظرت بهتر نیست به جای این شعارای قشنگ و تکراری راجع به همون اح*دی نژاد ِ خودمون حرف بزنیم؟ ... خیلی احتیاج به شنیدن ِ افاضات ِ شما نداریم جناب ِ اسقف!
- برو بابا مادرپیاله! ...
- عمه سرویس، نصف ِ جمعیت ِ ایران به من می گن استاد، بعدش توی دهن فنر فقط خزعبلات بباف!
- آقا یه جوک بگم فضا عوض شه؟ ... تکراری هم بود به تخمم!
- مگه توام تخم داری؟ ... ممم ... خوب بگو تخمت نشکنه ... گناه داره ...
- یه روز به یه ترکه می گن می تونی یه آیه مثه آیه های قرآن بیاری؟ ... یه ذره فک می کنه و می گه : هل تتفکرون نحن خلقناکم بیضتا و بیضا؟! ... می گن نه بابا .. آفرین .. باریکلا ... خوب حالا معنی ش چی میشه؟ ... می گه خداوند می فرماید: آیا فکر می کنید که ما شما را همینطور تخمی تخمی آفریدیم؟!
- ( قهقهه) ... نه ... خداوکیلی حال کردما!!! ... خیلی باحال بود ... حالا تو هی شک و شبهه بیار ... از ترک کمتری به خدا ...
- ولی رفیق، خارج از شوخی یه چیزو می دونی؟ ... به خدایِ یزید باید شک کرد تا خدای ِ حسینو شناخت ... خدای ما الان خدای یزیده ... به خدا کاری به سیاست و اینا ندارما ... خدایی که به خاطرش تو گرمای ِ چهل درجه ی تابستون باید چارقد به سر کشید خدای یزیده ... خدایی که همه ی زندگیمونو پر از تابو کرده خدای یزیده ... خدای جامعه مون بیمار ِ جنسی شده رفیق ... هر چه قدرم ندا و سهراب و علیرضا قربونیش کنیم سیر نمی شه ... دست از سرمون بر نمی داره ...
- پس واسه همین داری می ری؟ ...
- آره خداوکیلی ... این گربه ای که من می شناسم، از اون اول جای ِ حاج ابراهیم خان های کلانتر و آقاخان های نوری و لاریجانی ها بوده ... من یه ذره هوس ِ رییس جمهور ِ نویسنده کردم ...
- اون اوباما هم البته زیاد پخی نیستا ...
- معلومه که نیس ... تو این دنیای ِ مدرن ِ نسبی ِ کوفتی، کی پخه؟
- ولی جون ِ داداش من مشکل ِ آدم ِ جدیدو به یه چیز ِ دیگه غیر ِ خدا نسبت می دم ... به نسبیت! ... مرض ِ مدرنیسم همین نسبیت بود ... نبود؟
- مشکل ِ خدا هم ، همین نسبیت بود ... داروین خدا رو نکشت با تئوریش ... نیچه هم همینطور ... همه چی زیر ِ سر ِ انیشتین بود ...
- آقا بازم به موبایل زنگ زدی؟ ... یارانه ها رو ورداشتن خوار ِ قبضت بی مادر می شه ها!
- عزیزم درست صحبت کن! ... بگو مادر ِ قبضت خوارش گای*ده می شه ...
- آره ... همون ... یه چیز دیگه بگم بعد بریم؟ ...
- چرا که نه؟ خودم به موبایل زدم، خودمم قراره مادر ِ قبضم خوارش گای*ده شه ...
- ( قهقهه) ... نه .. سریع می گم ... آخه ما به هم که می رسیم دیگه از هر دری سر ِ حرفمون وا می شه ...
- آره ... توی نامردم که کم پیدا شدی حسابی ...
- حاجی، من با "زبان" مشکلای جدی پیدا کردما ...
- خوب پاچه بخور جاش!
- (خنده)! ... نه جدی می گم به ناموس ِ جفتمون قسم!
- حاجی عممونو خراب کردی هیچی نگفتیم، این ناموسرو دیگه بیخیال شو ، وگرنه میام همونطوری که اون اسکار وایلد ِ گِی رفیقشو کرد، می کنمتا ...
- اه ... ری*دم به این همه علم و ادبت! ... حالا نمی شد ویلا کتر و ویرجینیا وولف و این همه لز*بین خانومای ِ خوشگلو مثال بزنی دلمون وا شه؟!
- دلت وا شه یا زیپ ِ شلوارت؟
- اه ... تف به هر چی مرده ... تف به هر چی مرده که فقط با آلت ِ تناسلیش معنی میشه ...
- می دونستی حتی امرسون هم به زنش خیانت می کرد؟ حتی امرسون!!
- من اگه زن بودم دوس داشتم شوهرم بهم خیانت کنه ... مردایی که خیانت نمی کنن خیلی بی خ*یه ان ... حتی زنهاشونم دوسشون ندارن ...
- نه قربونت برم من همون بی خ*یه باشم واسم بهتره ... و اینکه، تو هیچی از زن ها نمی دونی فکر کنم ...
- حاجی بریم ... خدا هم قبل ِ خلق ِ این زنا گفت "دل پیچه دارم!" ...
- آقا به قرآن داری عصبیم می کنیا ... توی ِ الکساندر پوپ ِ عوضی ِ مِیل شووینیست مگه نمی دونی من ِ خر فمنیستم؟
- خوار ِ قبضتم گای*دم حالا که دوس داری ...
- آقا بریم ... به جهنم ... تو گرفته بودی یا من ... قاطی کردم به قرآن ...
- بیخیال ... حاجی ناراحت نشدی از دستم که؟ ... مغزم پریود شده بود یه سری لیچار و لن ترانی بافتم به هم ...
- ریدم به این استعاره های ِ جنسیتی ت ...
- جنسی یا جنسیتی؟ ... فرق داره ها! ... راستی راجع به "زبان" هم حرف تو حرف اومد نذاشتی بگم حرفمو ... سری ِ بعد ان شا الله ...
- ایشالله ... ( خنده ) ... حتما یادت باشه فرصت شد بگی بهم ... منم سرش حرف دارم ...
- حاجی نوکرتم ... کی ببینیمت؟
- فردا پس فردا میام یه سر پیشت احتمالا ...
- به شرطی که بی ادبی نکنیا ... آبرو دارم سر ِ کار ...
- هر جور فکر می کنم یه چیز تو دلم مونده باید بهت بگم ...
- چی؟
- خاک تو سرت کنن به قرآن ...
- نوکرتم! : )
- حاجی می بینمت ...
- به همه سلام برسون ...
- آقا راستی آدرس ِ اون اروبیکی که خانومت می ره رو می پرسی بهم بگی؟
- آره حتما ...
- نوکرتم ... می بینمت ... فعلا ...
- یا علی ...
ناگاه ِ ریزش ِ پیراهن ِ تو ...
و گاه ِ کشف ِ جاذبه ای شگفت ...
به نام خدا
بالابلند جانم!
سلام ...
نامه می نویسم که بگویم عاشق نیستم اگر / که عاشق نیستم اگر / نیستم اگر / نباشی ... بالابلند ِ بلندبالای من ... نامه می نویسم که بگویم عاشق نیستی اگر / که عاشق نیستی اگر / که به حرمت ِ گریه های ساکت ِ یک مرد / به حرمت ِ گریه های ساکت ِ یک مرد / مرد / نباشی و زیر قول های همیشه زنانه ات بزنی ...
بالابلندترین ِ من / ... / فلسفه / وامدار ِ منطق ِ ابروهای توست / که به هیچ مغالطه ای / گول نمی خورند و / به هیچ مجادله ای / باز نمی شوند / ... فلسفه / "حضور ِ" خاطره های توست / که "وجود ِ" مرا اثبات می کند ... / فلسفه / "فسخ ِ عزمت ِ جاودانه "ی توست / آیدای من / که به تمام ِ استقراهای ِ رایج ِ بشری / و به تمام ِ ادیان ِ اناری ِ ابراهیمی قسم یاد می کنی / تا "بامدادت " را با همه ی بی وزنی های ِ وجودش / رو سپید کنی / ... و ... سر ِ قولت بمانی و ... بیایی ...
به نام خدا
باید نگه اش می داشتم تا جفتش را پیدا کنم ...
چند ماه پیش بود ... داشتم از تاکسی پیاده می شدم ... دستم را که از توی جیبم در آوردم، دیدم پانصد تومانی ِ بیچاره ، نصفه است ... معلوم نبود از کدام تاکسی ، یا از کدام مغازه دست ِ من رسیده بود ... تصمیم گرفتم نگه اش دارم ... دلم به حالش سوخته بود ... از آن روز تا امشب، هر پولی که دستم می رسید، یا هر کرایه ای که بقیه اش را می گرفتم، خدا خدا می کردم که نصفه باشد ... یکی دوبار هم از قصد پول ها را از جیبم بدون احتیاط بیرون می کشیدم که پاره شوند اما نمی شدند ... هر شب قبل ِ خواب، به پانصدتومانی ِ بیچاره ام قول می دادم که فردا جفتش را پیدا کنم و بهش بچسبانم ...
امشب از مهمترین شب های ِ زندگی ام بود ... از اتوبوس که پیاده شدم، دیدم که یک پانصدتومانی ِ قراضه ی نصفه هم کنار ِ بقیه ی اسکناس هاست ... دویدم تا از راننده تشکر کنم اما رفته بود ... شب، قبل از خواب، پانصد تومانی ِ بیچاره ام را به این پانصدتومانی ِ جدیدم چسباندم و برایشان آرزوهای خوبی کردم ... پانصدتومانی ِ جدید، کمی پیرتر از پانصدتومانی ِ بیچاره بود اما یک جورهایی به هم می آمدند انگار ...
حالا دیگر خیالم راحت ِ راحت است ... احساس می کنم وظیفه ی انسانی ام را به خوبی انجام داده ام ... مطمئنم که پانصدتومانی های ِ جدید و بیچاره هر دوتاییشان دلشان می خواهد پیش من بمانند ... اما باید یادبگیرند دیگر بقیه ی راه را با هم بروند ... فردا صبح ِ زود می روم و خرجشان می کنم ... در اولین فرصت ...
به نام خدا
بالابلند جانم!
سلام ...
دردی نیست / الا / سختی ِ باور آوردن به این که / دردی نیست از روزی که تو رفته ای ... / ... که دروغ نمی گویم اگر می گویم تو همه چیزی / ... / دردی ... / حتی دردی ...
چاقوی ِ تو تیز ... / بالابلندجانم! / چاقوی ِ تو از پشت ... / چه زهرآلوده با چشم هات پشت می کنی مهربان / ... و حس ِ گمگشته گی ِ معصومانه ی کودک ای را برایم باقی می گذاری / وسط ِ خیابان های پر ازدحام ِ بی مادر ...
راستی امروز / به نیت ِ آمدن ِ "یوسف ِ گمگشته" / تمام ِحافظ های دخترک ِ حافظ فروش را / یک جا بلعیدم و / همه چیز آمد / الا ... / آن "همه چیز"ای که باید ...
بالابلندجان! / ... / تو کمی ِ صدای ِ سه تاری / تو سختی ِ کوک کردن ِ سنتوری ... / تو از وزن افتادگی های ِ مثنوی ِ شاعر ِ دیوان ِ شمسی / ... / تو خیال ِ بر جای مانده از واقعی ترین حقیقت ِ از دست رفته ای / ... تو گهی / ... کثافت ِ مادرجنده ی عوضی / ... تو گهی ...
لیموهای شیرین ِ تو ...
و هوس ِ معصومانه ی من
برای آب لمبو کردن ...
به نام خدا
می شود نبودنت را
یلدای من
امشب
دقیقه ای بیشتر از همیشه
به عزا نشست ...
به نام خدا
چشم ِ تو لبی ست ... که دست و پای ِ دل شکستن ندارد ... بوسه می دهد ... بی که پلکی فروگذاشته باشد ... چشم ِ تو ... جنبشی ست ... که روسری می شود ... و سرم را به باد می دهد ... چشم ِ تو ... قرآنی ست ... که مثل ِ عکس های ِ صحنه دار ِ دوران ِ نوجوانی ... با همه ی هیجان ِ ممکن ِ موجود ... انزال می شود ... چشم ِ تو ... عینی ست که عین القضات دارد ...شینی ست ... که شمس است ... قافی ست ... به قرمزی ِ ماتیک ِ دخترکی که دیروز از کنار ِ خیابان می گذشت ... و روسری ِ تو سرش بود ... کیف ِ تو دستش بود ... و چشمان ِ تو را دزدیده بود انگار ... چشمان ِ تو را دزدیده بود ...
به نام خدا
پشتم به بزرگی ِ دل ِ تو گرم است ؛
کوتاه اگر می نویسم ...
به نام خدا
شوخی شوخی ؛
با چشم های پاچه گیر ِ تو هم ...
به نام خدا
اشک هام ...
مثل ِ رفتن ِ تو ...
بی دلیل ...
به نام خدا
ارضا می شوند ،
عقده های فروخورده ی چشم هام ...
به نام خدا
دلم می خواهد از میان ِ نادانستگی ِ لحظه هایم ... چیزی شبیه یادآوری لحظه هایی که با تو می گذرد ... عیان باشد ... من این روزها ... آن قدر با تو ام ... که دیگر آن قدرها با تو نیستم ...
دلم می خواهد چیزی شبیه علامت سوال باشد چهره ام ... که مرا که می بینی نپرسی چند تا دوستت دارم ... که نمی دانم ...
دلم می خواهد از جنایت هایی که با تو کرده ام غزل های فراوانی بنویسم تا شاید روزی کیارستمی بیاید و در هم ریخته تر ... از آن چیزی که هستند ... تحویل مردم بدهدشان ...
دلم می خواهد که دلت بخواهدم نه اینکه دلت بخواهد که دلم بخواهدت ...
دلم می خواهد از میان ِ کتاب هایی که نخواندم، همان کتاب ِ قطور را بردارم و تو همان شخصیت ِ زنی باشی که هم زیبایی و هم تفاوت ِ مکتب های بی خاصیت ِ ادبی را از همدیگر به خوبی می دانی و آخر قصه از همان سرزمین ِ کثافتی که رییس جمهورش هم مثل خودش کثافت است فرار می کنی می روی آژاکس تا همان پسرت که بیست سال دیگر به دنیا می آید من باشم و به عضویت ِ تیم آژاکس ِ آمستردام در آیم ...
دلم می خواهد سعدی ِ من تو باشی نه آن نابغه ای که به دورافتاده ترین زبان ِ دنیا خداگونه ترین شعرهای عالم را نوشته و حتی توی ویکیپدیا هم رد و نشانی از فلان جایش نیست! ... نه آن نابغه ای که به خاطر ِ وجودش همیشه به دوستانم تاکید می کنم که " نفرتمان از ایران ِ امروز را با نفرتمان از ایران ِ همیشه اشتباهی نگیریم لطفا" ...
دلم می خواهد تو بیایی بنشینیم وسط ِ مزرعه مان در بروکسل ِ بلژیک و ساندویچ های لوله شده ی تخم مرغ و سیب زمینی مان را بخوریم و یادمان بیاید روی چمن های ورودی ِ اتحادیه ی اروپا نشسته ایم و از خجالت ِ غربت تا سر حد خنده بگرییم ...
دلم می خواهد این خطوطی که چند کلمه بالاترشان به شعر می مانست تا به آژاکس ِآمستردام را همینجا تمام کنم یا شاید خراب کنم به قیمت ِ دوری از همان چیزهایی که الان دارد به فکرم یم رسد و نمی دانم آن شب به کدام خیابان ِ اشتباهی رفته بود مادرم که مرا زایید و نمی دانستم حالا چرا او بالای سر من تو بالای سر من ایستاده ای و نمی گذاری همه ی آن کلمه های واپس مانده ای که توی ذهنم مانده را خارج کنم از ترس شعر نا شدن که من ِ امروز دیگر با من ِ همیشه تفاوت می کند و تو چه می دانی که این کیبورد چه صدای مزخرفی دارد کثافت ِ لعنتی ِآشغال ِ عوضی ...
به نام خدا
فرشته ها که گریه می کنن انگار یه چیز دس می ذاره رو گلوی ما آدما ...
به نام خدا
من و کسی که دوستش دارم روی پله های زیرزمین نشسته ایم و سعی می کنیم دست های هم را ول نکنیم. هم موهایم به هم ریخته، هم آرایشم پاک شده. تو چقدر زشتی دختر! فکر کنم آن قدر ها هم دیگر؛ دیگر آن قدر ها هم زیبا نیستم احتمالاً. که او می آید. او می آید. لب هایش قرمز است، لعنتی. گل سر پروانه ای کنار موهایش زده و همچنان دارد می آید. من چقدر عادی بوده ام. او می آید تا می رسد نزدیک ما و همان طور که به چشم های کسی که دوستش دارم نگاه نمی کند می نشیند روی پایش. دارم سعی می کنم فکر نکنم به این که نشسته روی پای کسی که من... و او اصرار دارد که فقط به چشم های من نگاه کند و انگار کسی که من دوستش دارم را نمی دید. چه زرنگ بود! و کسی که من دوستش داشته ام کم کم چه کار می کند؟ چشم هایم را می گردانم نبینم کسی که من (آن همه) دوستش داشته ام دارد با چتری های آن کثافت بازی می کند. به رو نمی آورم که اصلاً مهم است مگر و من همیشه لیبرال بوده ام!انگشت هایش را... انگار بغلش می کند آخر آن کثافتِ...و او هنوز هم –مثلاً- به چشم آن کسی که من آن قدر دوستش داشته ام نگاه نمی کند... زرنگ است لعنتی.
***
ن.ج می دود طرف من زیر باران، باران می آید. من به کسی نگاه می کنم که دوستش دارم و دارد زیر باران تاکسی می گیرد. ن.ج می رسد به من تا بگوید کسی که من دوستش دارم را چند تا دختر، سوار یک ماشین خارجی آمده بودند ببرند و کسی که دوستش دارم جلوی ن.ج که دوست من بوده سعی کرده بوده با اشاره بگوید "حالا الآن نه!" و من می خواستم ن.ج بمیرد. باران سیل بشود و همه دروغ گفته باشند و چشم هایم من را گول زده باشند. " تو چرا تاکسی نمی گیری؟" "می بینی که کار دارم، تو چرا نمی ری؟" من چرا نمی روم؟ راستی من چرا نمی روم؟ من چرا باران تمام نمی شود. من چرا او از آن گل سر های پروانه ای دارند و من چرا
***
او ایستاده نزدیک کسی که من دوستش داشتم و این بار من بودم که نزدیک می شدم. آن ها هم نزدیک تر می شدند و لب هاشان داشت با هم... کسی که من دوستش داشتم ته ریش داشت و صورت او را مثل صورت من وقتی که... داشت می خورد. صورتش را داشت زخمی می کرد. هنوز نکرده بود. فقط داشت... چرا پس نمی شود لعنتی؟ چرا نزدیک تر نمی شوید زودتر؟ چرا ریش های کسی که من دوستش داشتم به صورت کثافت او نمی خورد زودتر؟ من را نمی بینی چرا ریش هایت این قدر اذیتم می کنند پس؟ چرا ریش هایت کاری نمی کنند که درد های من زودتر تمام بشود؟ صورتشان را من خودم، تن هایشان را خودم با دست هایم، با انگشته هایم با پوست انگشت هایم می رسانم به هم که دیگر راحت شوم. که درد از نوک ناخن های انگشت های دستم بریزد بیرون. دارم خودم لب هایشان را به هم وصل می کردم. دارم یک کاری می کنم که تو را به خدا من را هم ببین. چشم های ولگرد و دست های نجس و تن های کثافت آن هرزه ها را همه خودم می چسبانم به همه ی وجود کسی که دیگر ازش نمی دانم چرا دوستم ندارد. چشم هایم کور شوند که گول نمی زنند من را. من دارم درد می کُشَدَم.
به نام خدا
من این روزها فرشته گی ِ چشم هاش را به تمامی تجربه می کنم ...
به نام خدا
ثانیه هایم
می گذرد به پیدا کردنِ دخترکی که "طوبا"یش را با الف می نویسد نه با خودکار ...
به نام خدا
دادن یا داده شدن ؛
مساله این نیست حتا!
که تو خودکارم را قرض گرفتی دیروز و
لبانت طعم ِ ماتیک می دادند امروز ...
نه!
قرمز نیست آن چیزی که تو فکر می کنی عزیزترینم!
و تمام ِ چیزهای دنیا آبی ِ آبی اند از آن جنسی که
شاعران ِ سرزمین ِ نامادری ام
"بلو" می نامند ...
دیدن یا دیده شدن؛
مساله این هم نیست حتا تر !
که چشمان ِ تو به چشمان ِ من از چشمان ِ همه چشم تر می آمدند به جان ِ چشم هات!
که چشمان ِ تو سگ نداشتند ...
که چشمان ِ تو گرگ داشتند ...
به نام خدا
ناخن ِ شست ِ پات
قرمزترین تاریخ هنر دنیاست
که زیبایی اش را
معیاری به غیر از
زیبایی اش نیست ...
به نام خدا
می رود لب ِ پنجره
باران می آید
.
.
.
.
خیس می شود صورتش
از خون ...
به نام خدا
به نظر من بشریت به دو دسته ی مردها و ک*س ها تقسیم می شود!
مردها آن دسته از بشریت اند که تنها به ک*س ها فکر می کنند و ک*س ها آن دسته از بشریت که همواره به حفظ ِ هستی و محافظت از محیط زیست و مبارزه با تبعیض های نژادی و جنسی می اندیشند ...
In God
In the crowd of the station
She decided to return;
Remembering a glass of milk
Out of the refrigerator ...
به نام خدا
فلسفه ،
نام ِ دیگر ِ پستان های توست؛
که بقراطی ام می کند به تریاکی و
سقراطی ام به شوکرانی ...
آری ،
فلسفه؛ نام ِ دیگر ِ پستان های توست ؛
و آن چنان سهمگین معمایی ست
که افلاطون و هندسه اش را
گه گیجه ی گردی ِ گنبدهای خود
جَلد ِ حرم ِ امام ِ سیزدهم کرده است و
تو چه می دانی که نیچه
چه قدر مسلمان تر از آشفتگی ِ نوک ِ پستان های توست
وقتی که با هر وزش ِ سرد ِ آبان
از قطر ِ شعاع گونه ی وترمانندشان
چند نقاله ای کوچکتر می شود و
بر مناره های ِ سرمازده ی زمستانی شان
چند میلی هزارم ِ سال ِ نوری
افزوده ...
آری،
نیچه و تو
پیامبران ِ کفرگوی ِ خدایید ؛
پستاندارانی که شاعرند ،
و شیره ی شعرشان
آغوز ِ دانشجویان ِ فلسفه ی تهران - جنوب است ،
که هنوز
ترم های ِ آغازی ِ فلسفه اند بیچاره ها و
نمی دانند که خدا
چند مُرده حلاج است ... !
آری،
لطف الله خان ،
گردی ِ پستان های تو را داشت
زنش بی شک؛
که این چنین ملاصدرا گونه و میرفندرسکی وار
فلسفه ی اسلامی را
وسط ِ خاصره ی شهر
تاتو کرد ...
چه اسلامی و چه اسلیمی ...
چه کاری و چه ...
آری،
برای من
پستان های تو،
توحش ِ رومیان ِ باستان است
در قرن های پیشین ِ تجدد
که هنوز مسلمان نشده بودند بیچاره مسلکان
و هنوز،
برابر نشده بودند ...
به نام خدا
بالابلند جانم!/
سلام ! /
دغدغه هایم را / برایت نمی نویسم / که دارآویختگی ِ وجود ِ نیمه جانم را / آن چنان که عریان است / در خیالت / به خیالی غلط نپرورانی / که روح ِ تو نرگسی تر از این پاییزواره هاست/ و من این ها نیستم که تو می خوانی / و من این ها نیستم ...
آبان ِ من! / غریبه تر از آن شده ای / که تراژدی ِ بوطیقایی ام را / به سهراب کشان ِ چشمان ِ تو پیشکش کنم / ( که خلاف ِ قرارهایمان رفته ای خانم خانم ها ) / ( که این اثر / تقدیم نمی شود / به درگاه ِ چشمان ِ دخترخانمی / که روزی قرار ِ همه ی تقدیم ها / درگاه ِ چشمان او بود ) ...
هوای ِ تو را دارم فراموش می کنم طوبا ... شبانه هایم را قرار است از فردا به زبانی دیگر بنویسم / که مادرگونه گی ِ زبان ِ تو / خداحافظی زیاد دارد / بی که آبی بپاشد / بی که گریه ای کند ...
دلم به حال ِ دلت که به حال ِ دلم نمی سوزد / ... / می سوزد ...
به نام خدا
پتو را بکش روی زیارتگاهت ؛
هوس ِ نماز شب کرده ام ...
به نام خدا
ساعت حوالی شش صبح است ... دلم برای نوشتن از تاریخ تو کم شده ... من تاریخ نگار سلسله ی ناز کردن های تو ام ... دوام ِ تبار ِ تو، ماندگاری ِ کوچولو ترین سلسله ی تاریخ است... تو همیشه نیستی ... دارم سعی می کنم میان خواب و بیداری شعری بگویم برایت ... بیت های شاعران دیگر و بیت های من (اگر شاعر باشم ) و بیت های خودت ( که همیشه ی خدا شاعری ) در حال شعر شدنند...
" با باد رفت شاخه ی بیدی که داشتم" ... وای از تو آیدای غزل های بی سبب ... تو می روی و می رودم در دمای تو ... آن کمترین فروغ امیدی که داشتم ...
یادم به روزی می افتد که تو برای خداحافظی زنگ زده بودی ... خدا حفظت کند که هنوز نفهمیده ای من ِ بی تو حفظ شدن از هیچ حادثه ی دیگری نیاز ندارد ... تو نیستنت بزرگترین تراژدی زندگی است ... مثل ِ نیستن ِ دزدمونا ... مثل ِ نیستن ِ اوفلیا ...
" بالابلند! عقد تو را با لبان من ... آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟" ... تو می روی و غم به تمام غزل نشست ... رویای ناب ِ خواب ِ خراب ِ شبان ِ من ...
عیبی ندارد ... بگذارید بگویم ... او که غریبه نیست ... وقت هایی که غریبه می شود، می میرم! ...
حوا سرشت ! ... سیب تو سخت است و ترش و کال ... خانه ت هزار سال ِ پر از نور دورتر ... درد ِ تو کرده جان ِ مرا پر غرورتر ... نه درد ِ سیب و گندم و انجیر و پرتقال ...
راست می گویم به خدا ... بیا قرار بگذاریم خداحافظی هایمان را جور دیگری بکنیم ... مثلا تو بیایی بنشینی رو به روی چشم هام و بگویی "دوستت دارم" و من دلم خوش باشد به آخرین چهار هجایی که از میان ِ نفس های تو در آمده ...
لیلاتبار! ... جان ِ جنونم قسم که من ... در کوچه باغ ِ زلف ِ تو خود را شناختم ... با درد ِ دُرد ِ رفتن ِ توی بیگانه ساختم! ... لولاک ما نَزَلتَ چنین آیه ای به من ...
ببخش که هوای حال ِ غزل های اینروز هایم اینگونه مشوش است بیگانه جان! ... جان ِ تو، یادم رفته بود که قافیه های غزل را باید از تقارن ِ ابروهای ِ تو تقلید کرد... یادم رفته بود که پشت سر مسافر نباید غزل ریخت ... یادم رفته بود که تو بر نمی گردی ...
به نام خدا
بالابلندجان!
سلام ...
قسم به آیه الکرسی ِ خنده هات / قدر ِ کوثر ِ گریه هات را می دانم / به شرطی که به ساحت ِ ناچیز ِ شانه های ِ من / اعطیناشان کرده باشی ... / بالابلند جان! / قسم به کبیسه ی غم هات / یلدای ِ خوشی های ِ تو / مادربزرگانه ترین قصه ی عالم است / برای منی که / مضطر ِ اجابت ِ تو / چند خط بالاتر / گه خوردم و برای سوره گی ِ صورت ِ گریه هات / شرط گذاشتم ... بالابلندِ من! / گیجی ِ کلماتم را ببخش ... / کاش مستی بود / وارونگی ِ حالت ِ لحظه های ِ اکنونم / که مستی مقابل ِ خماری ِچشمان ِ تو / کمترین ادای ِ احترام است / به این امامزاده های ِ دو قلوی ِ ریمل کشیده ...
بالابلند ِ من! / ... / هنوز بعد از این همه لیلاگری / ارادت ِ مجنونت را به ساحت ِ ماتیک در نیافته ای / که این چنین معشوق وار و بی رحمانه / سبحانک یا لا اله الا انت را / از جوشن کبیر ِ لب هات فاکتور می گیری؟ ... /
بالابلندجانم! / به پیچخوردگی ِ آن جای ِ موهات قسم / که من این جای ِ چانه ات را / بیشتر از پیچخوردگی ِ آن جای موهات دوست ندارم ... / تو مثل ِ جملگی ِ شاملو / موزون و مقفایی ... / تو مثل ِ ارتماس ِ غسل ِ یکپارچه / مثل ِ ترتیل ِ پرهیزگاری ...
بالابلندخانوم ... / فدای ِ نیشکر ِ گوشه ی لب هات / که به گناه می کشد و / خدا را هزار مرتبه شکر / که به جای ایدز / دیابتی ام می کند ... / ! / عزیز ِ دلم! / ... تو تا وقتی که آرایش می کنی / از دست ِ نماز و روزه های من / آسوده نمی شوی ... / خدای بی ریخت شو / اگر خواستی دیگر ریخت ِ مرا نبینی ... / خدای سکولار شو ... / عاری از آیه های ماتیکی ...
امضا
به نام خدا
تو بوی ِ سبزه ی باران خورده می دهی ؛
خَرَم می کنی ...
به نام خدا
اهلیم کردی تموم شد رفت ...
به نام خدا
زمانه ی ما ، کمی به طبیعت ِ طبعش بدهکار است ...
در میانه ی جنگیدن ها و نجنگیدن های بشر با خویشتنِ خویش ، و در میانه ی ایسم ها و ایست ها و انقلاب های بورژوازی و کارگری ، همواره چیزی که ذهن ِ معمولی ِ مرا به خودش می کشاند، جایگاه ِ "خواستن های غریزیِ" بشر، بدون ِ مصلحت اندیشی های دیپلماتیک است. نیز، در این بازار ِ پر غوغای ِ مجازی گری و حضورشکنی ِ انسان ِ مدرن، تنها چیزی که دستگیر ِ آدمی می شود، تنهایی ِ تبعید از "فراغت ِ بی مآل اندیشی " ست...
رهایی از دانستگی(١)، غایتِ انسان ِ فاضل، در مدینه ی فاضله ای ست که آن جا، خبری از "مصاحبه ی من ِ مستعار با من ، در وبسایت ِ من ِآنلاین" (٢) وجود ندارد ... جایی که سیاست ِ خارجی اش را، قیمت ِ نفت تعیین نکرده و انتخاب ِ همسرش، بر پایه ی جمله ی آغازین ِ رمان ِ "غرور و تعصب " (٣) نیست ...
در خودم و همراهانم اثری از ابن الوقتی نمی بینم، و تمام ِ آرزویم بازی کردن در سکانس ِ معلق شدن است، مانند ِ کیسه ی فریزری در جریان ِ هوا (۴)... چه، سال هاست برای خودم با دوربین ِ دو مگاپیکسلی ِ گوشی ام فیلم کوتاهی نساخته ام، و شعری، آن چنان که دلخواهِ دلم باشد، نسروده ام ...
پاره - حرف هایم را کوتاه می کنم به نتیجه ای از این دست ، که جایگاه ِ "من" در عصر ِ فردگرایی ، بیشتر از هر چیز ِ دیگری متزلزل است و گذار ِ انسان به فرا انسان ِ نیچه ای، با عرض ِ تاسف، بدجور در نطفه خفه شده است ...
١ - نام کتابی از کریشنا مورتی . ٢ - تعبیری از دوست عزیزم ش. ط. ٣- "حقیقتی ست تایید شده ی جهانیان، که مردی مجرد و دارای وضع مالی ِ مناسب، بهترین گزینه برای طلب کردن ِ همسر است" . ۴- سکانس ِ جهانی ِ امریکن بیوتی . ( اصلا حالا که دارم بهتر به آن فیلم دقت می کنم، می بینم تمام گزافه گویی های من، به شکلِ شاهکاری تکرار ناشدنی، یکجا در امریکن بیوتی و سیر تطور شخصیت اصلی اش جمع شده اند. بگذریم. )
به نام خدا
بالابلندجان،
سلام!
دوری ات/ مرا / دوایی نیست / الا مشق هایی شبانه / که به نام ِ خدایی که تو باشی / سیاه می شود ... / و لحظه های مرا / دردی ست / که تنها با بردن ِ نام ِ تو / آرام می گیرد / ... بالابلند! / ... شنیده ام که / تو آن جانانه ترین تجربه ی بشریتی / تو آن لحظه ی افتادن ِ سیب / بر اندام ِ اندیشه / آن / شعر ِ ناب ِ شاملو / تو آن تشویق های پایانی ِ اجرای شجریانی ... / بالابلند! / ... دلت را / دلدار ِ من که نکردی / خوب می دانستی / چه دل ِ خونی دارد / کسی که دلش / بند ِ دل ِ دلبندی باشد ... / این می گیری و آن نمی دهی / تاجری این چنین که تویی / حاشا به غیرت ِ عشق / ...
فروغ ِ چشم هات / فصلی سرد است / که پرنده ی باغچه را / زیر برف ِ نبودن هاش / له می کند / ... / دلت برای باغچه نسوزد! / ... خوشا به حال ِ سهرابی که آیدایش را قربانی ِ قصه ی دل ِ سنگستان ِ تو کرده باشد ... / باغچه که سهل است / ...
می گفتم از خرابی ِ خنده هات ... / فنجان ِ هفت خطه ی شراب و زیتون ِ پرورده ی شمال / کنار ِ سیاهچاله های لبان ِ تو / ناهمگونی ِ نسبیت ِ "عام" اند! / که "همه" چه می فهمند که قیاس ِ تو / با غیر / چه اشتباه ِ بزرگی ست / در تاریخ ِ ریاضی ...
بالابلند! ... / احمدی نژادی ِ کلمات ِ کوتوله ام را / به بلندی ِ پیشانی و سبزی ِ قرص ِ ماه ِ خودت ببخش / ... / و بگذار / بوسه ای باشند / با تمام ِ وجودم / بر آستانه ی ناخن های ِ لاکی ِ انگشت های ِ ناز ِ پاهای سیندرلایی تو ... / زیبای ِ خفته ی من ...
امضا
به نام خدا
"جنید را گفتند این سخن که منصور می گوید تاویلی دارد؟ گفت بگذارید تا بکشند که نه روز ِ تاویل است ... "
شبی از آن شب های ِ چند سال پیش، اعتقاد ِ نداشته ام را هفتاد بار ذکر ِ نام ِ تو کردم، که چه، که ببینمت، و قرار شد که اگر سر و کله ات پیدا شد، برای همیشه هر چه تو بگویی همان باشد ... حالا دیگر به گوساله هاپرست های سامری حق می دهم اگر معجزی را ، آن چنان که آنان دیده اند، باور نداشته باشند ...
یا الله ... شب اول که می گذشت، هنوز نمی دانستم چه قرار است از تو بخواهم ... گفتم سلامتی ِ آن هایی که دوست ترشان می دارم و آرزوی ِ اینکه اتفاقی بیفتد بعد ِ این شب ها ... یا محمد ... شب ِ دوم یادم می آید، تمام به "لَإنَّ العافیةِ اختیاری و البلاء اختیارهُ و انا لا اختار ُ اختیاری علی اختیاره" گذشت ... یا علی ... شب ِ سوم، تمامی ِ سعی ام این بود، که تا خروسخوان، حتی یک بار هم انکارت نکنم ... سعی قشنگی بود و موفق شدم ... یا فاطمه ... شب ِ چهارم گریه کردم از ترس اینکه سه شب ِ دیگر هم بگذرد و واقعا اتفاقی بیفتد! من به معجزه اعتقادی نداشتم ... می ترسیدم ... داشت اتفاق هایی می افتاد ... می شنیدم که صدایی می گفت "لا تَخَف" ... یا حسن ... ذکر هایم را بلند بلند می گفتم که صداها را نشنوم ... " بصدق یا حی یا قیوم ... یا لا اله الا انت ... اسالک ان تحیی قلبی بنور معرفتک ابدا "... یا حسین ... " گفتند دلتنگی مکن که جز خیر نبوَد؛ چون بیاید ما ترا خبر دهیم" ... آمدنش را احساس می کردم ..." سبحانی ما اعظم شانی " شده بود واو و قاف و تای ِ وجودم ... یا صاحب الزمان ... سحرگاه ِ روز هفتم بود ... ذکرم کامل شده بود ... یا الله ... یا محمد ... یا علی ... یا فاطمه ... یا حسن ... یا حسین ... یا صاحب الزمان یا فارس الحجاز ... ادرکنی ... یا ابالقاسم ... ادرکنی ... یا اباصالح المهدی ادرکنی ادرکنی ادرکنی ... و لا تُهلِکنی ...
خواب از چشم هام رفته بود ... پنج ِ صبح بود ... برف می آمد ... رفتم بخوابم، نشد ... زدم بیرون ... منتظر بودم که چه شود نمی دانستم ... هیچ نشد ... باور کنید هیچ اتفاقی نیفتاد ... آن روز عادی گذشت و دو سال و چند ماه ِ دیگر هم تا امروز گذشته ، و بگذارید من به شما اینطور بگویم که هیچ اتفاق ِ خاصی نیفتاد ... اصرار دارم که حرفم را باور کنید، چون اگر غیر از این چیزی بگویم، همه چیز خراب می شود ...
"ندیمی غَیرُ منسوب ٍ الی شیء ِ من الحیف ِ سقانی مِثلَ ما یَشرِب کفِعلَ الضیف ِ بالضیف ِ
فلما دارت ِ الکأس ُ دعا بانطع ِ و السَیف ِ کذا من یشرب ِ الراحَ مع التِّنّین ِ بالصَیفِ "
به نام خدا
- خوبی؟
- عالیم ...
- چیکارا می کنی؟
- هیچی اینقدر امروز خندیدم که دیگه ماهیچه های صورتم درد می کنه!
- چه عالی! ... به چی؟
- به سوالای حل نشدنی ِ زندگی ...
- کاترین پاندر خوندی یا کارلوس کاستاندا؟
- 1984 ... کلی یاد ِ خودمون افتادم ...
- کلا اورول ایرانی بوده به نظرم ...
- موافقم ... تو چیکارا کردی؟ وی او ای می دیدی؟ سه تار می زدی ؟
- نه ... یه ذره شجریان گوش دادم بعد ِ کلی مدت ... به هر جهت بهتر از 1984 خوندنه!
- 1984 خوندن و خندیدن ! شجریان ِ چی گوش کردی؟ بیداد؟ نوا؟ بت چین؟ دلشدگان؟
- نمی دونم ... اونکه می گه دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای...
- قشنگه ... دیگه چیکارا کردی؟
- هیچی ... بلافاصله بعدش راجر واترز گوش کردم ... بعدشم رفتم شام خوردم ...
- چی خوردی؟
- یه خیار!
- خسته نباشی ... حزب الله نگرفتت؟ فتح؟ حماس؟ القاعده؟ فرقی نمی کنه ... هر کودوم!
- بابا هلو که نخوردم!!! تازه ... همه شون یکی ان ... نه نگرفتنم! ... سریع قورتش دادم!
- هممون عادت کردیم به سریع قورت دادن ِ همه چیز ... موافقی؟
- خدایی نه دیگه همه چیز! ... بعضی چیزا رو نمی شه قورت داد!
- آره ... مثه چند ده میلیون رای ...
- رای رو ول کن ! مثه چند ده میلیارد پول ... به دلار!
- مثه خراب شدن ِ دین ...
- مثه خراب شدن ِ وطن ...
- بس کنیم این سمبولیسم ِ مسخره رو ... این مثه ها تمومی ندارن ...
- عمر ما چی؟
- جهان سومیا عمرشون به حساب نمی آد ... به موبایل زدی گرون نیفته؟
- ک*س خوار موبایل ... فهمیدی دقیقه ای هفتاد تومن شده؟
- پس خوار ِ موبایلت گا*یده شد به سلامتی!
- بی ادب ... بگو "خواهر ِ سونی اریکسون ات ازدواج کرد!"
- جدی؟
- چی جدی؟
- جدی گوشیتو عوض کردی؟ تو که نوکیا داشتی؟
- از وقتی فهمیدم نوکیا به اینا سیستمای شنود می فروشه ، مخالفت ِ مدنی کردم!
- اوه! ... بگو! ... پس اینطور! ... جدی شنود می کنن؟
- بگو خا!
- خا!
- حالا بگو خام...
- خام!
- حالا بگو خامن!
- به مرگ ِ مادرم اگه از این بیشتر بگم!
- خوب ... پس دیگه می تونیم با خیال ِ راحت ادامه ی بحثمونو بکنیم!
- تو جدی همه ی مارسل پروستو خوندی؟
- به فرانسه یا به انگلیسی؟
- به فارسی ... به ترکی ... به هرچی ...
- جدی چه قدر قشنگه که ما دغدغه مون این چیزاس نه؟
- تا حالا جای خیار، هلو خوردی؟
- چطور؟
- یه بار فقط "سعی" کن بخوریش، بعدا بهت می گم دغدغه ات از مارسل پروست تا چه چیزایی تنزل پیدا می کنه!
- تا چیا؟ دیوونه منو نگران نکن ... من همینجوریشم فوبیای ِ زن دارم!
- تا حلقه ی یه میلیون تومنی! ... تا سیب زمینی ... تا مادرش ... سیبیلای ِ داداشش ... مهمتر از همه ... !
- مهمتر از همه .. چی؟
- مهمتر از همه ... خودش!
- وای از خودش که نگو اصن غصه ام می گیره ...
- کاشکی می شد یه جوری بود آدم فقط شبا هلو می خورد ... نه؟ ... واسه صبحا همون خیار بهتره! ... اصن هیچی هم نباشه عیبی نداره!
- بیخیال بابا ... اینقدر زنو وارد ِ بحث نکن! ... اصن یهو احساس ِ محدودیت می کنم!
- وای ... چه حساسسسس!!! ...
- اوه راستی حالا از شوخی گذشته یه چیز باحال یادمه یه بار خونده بودم از نمی دونم کی، می گفت زنا از اول زن به دنیا نمیان ... این جامعه ی مردسالاره که اونارو مجبور به زن شدن می کنه!
- چرا بابا ... لعنتیا از روز ِ اول با قصد و آگاهی کارشونو شروع می کنن!
- یه دیقه به یه هلوی س*سی فک کن تا فکرتو پس بگیری ...
- جوووووووننننننننننن.... ( خنده ) ... نه شوخی کردم ... جمله ی سیمون دوبوواره ... جنس دوم ... موافقم باهات ... باهاش ... نمی دونم ... دهن ِ این زنای بیچارَرَم ما سرویس کردیم ... هممون ... همه جای دنیا ... هر وقت ِ تاریخ ... حالا دیگه گندی که بالا اومدرو با هیچی نمی شه ماس مالی کرد ...
- دمت گرم آره ... جنس دوم بود ... نه آقا نمی شه ... این اینفِریوریتیشون رو من اصن دوس ندارم راستش ... دوس دارم برم تو خیابون، واسه یکیشون بوق بزنم، بیاد بالا، بهش بگم اگه اینگمار برگمنو می شناسی بسم الله اگه نه گمشو پایین ...بعدش تو برق ِ چشاش زل بزنم و به ارزوم برسم.
- کودوم آرزو؟
- اینکه شروع کنه باهام راجع به برگمن حرف بزنه! ... هلو اینه به مولا! ...
- آقا بریم دیگه پول موبایلت خیلی می شه ... ما که هومو نیستیم اینقدر وقت با هم حرف بزنیم!!!
- باباجان چه قدر ترمینولوژی ِ ذهن ِ تو معطوف ِ این موضوعاس! ... بس کن این سایکوآنالیسیس ِ اون فروید ِ مادرج**ه رو ... یه ذره بچسب به اخلاق در اسلام ِ مطهری! شیعه ی شریعتی! ... فلسفه ی اخلاقِ طالقانی!
- دین؟ ... کو دین؟ ... گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ... راجع به هلو موافقم باهات بدفرم ... تو زنا پیدا نمی شه لاکردار ... لامصب نهایتش یه رب راجع به برگمن حرف می زنه بعدش می پیچونه سمت ِ خاله زنک بازی ...
- ک*س نگو زن! ... مَشتیاشم گیر میاد ... بیخیال ِ این فمینیسم ِ س*سی ... مردونگیه خودتو عشقه باوفا! ... از دین می گفتی ... یه ذره از این حرفا بزنیم استغفاراتمون بخشیده شه! ( خنده! )
- یه سوال همیشه تو ذهنم بوده ... جدی کسی هس بعد ِ خوندن ِ مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم و رآلیسم و نچرالیسم و سیمبولیسم و مدرنیسم و امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم و فوتوریسم و دادایسم و سورره آل و ...
- ول کنن بابا ... شا*ش داری مگه ... فهمیدیم مکاتب ادبیت خوبه!
- می ذاری سوشیال رآلیسمم بگم؟ اونجام مونده!
- آره بگو ، یه وخ سالم ترین نقطه ی بدنت از کار نیفته!
- آره جون داداش .. تنها جاییمه که مثه ساعت کار می کنه! ...
- خب می گفتی ...
- آره ... خدایی کسی هست بعد ِ خوندن ِ همه ی این ک*س شعرا بازم به معنای ِ سنتی و کلاسیک، دین داشته باشه؟ مثلا ماه رمضون روزه بگیره؟
- ماه رمضونو نگو که از همه ی هلوهای دنیا بیشتر قبولش دارم! ... اصن مذهب ِ من لایسیته ی ماه رضمون مدار ِ هلومحوره ...
- ینی جون می ده ها! ... از صب تا دم ِ افطار عین ِ خر تو کف باشی، بعد شب یه بامیه بذاری رو پای چپ، یه زولبیا رو پای راس!
- می خوای چهار زانو بشین که نوبت به گوشفیل و خرما و اینا هم برسه یه گروپ س*س ِ حسابی راه بندازی واسه خودت دم ِ اذونی! ...
- آره ... ولی خدایی گفتیا! ... دلم واسه ماه رمضون تنگ شده!
- جون به جونت کنن بچه مسلمونی ...
- حاجی رمضونو بیخیال ... بریم دیگه چیزی از خواهر ِ گوشیم نموند! مخابرات که سهله، نامردا کل ِ هیئت دولت افتادن به جونش!
- اوه اوه ... چه کسایی ... همشونم کلی اودیپ و الکترا و ترانس و بای و ... دهنشو سرویس می کنن!
- ( خنده ) ... آقا نوکرتم ... حال کردم باهات ... ولی ناموسن اون پروست رو بیار واسم اگه وانتی فرقونی چیزی دم دستت پیدا شد ...
- یه جلد یه جلد میارم برات ... صد و بیست تومن پولشو دادم ...
- ریدم به این اختلاف طبقاتیت! ...
- ( خنده ) ... آقا مردونه بریم ...
- باشه ...
- به دختر خاله ت سلام برسون ...
- نوکرتم ... توام دختر عمِهَرو یه ماچ ِ پیر ِ زن سر ِ حال بیار بکن از طرف ِ داداشت ...
- یاد جوونیا بخیر ... دیگه سطح ِ سوادمون رفت بالا نمی تونیم از این شوخیا با هم بکنیم !
- آره می بینی که! ... آقا خوشحال شدم ...
- ما بیشتر ...
- به خانواده سلام برسون ...
- توام همینطور ...
- خدانگهدار ...
- خداحافظ ...
به نام خدا
به سال های ِ نوری ِ دوریمان قسم !
برق ِ چشمان ِ تو از نسبیت ِ هیچ معادله ای پیروی نمی کند طوبی ...
به نام خدا
اوضاع ِ کفش هات خوب نیست ... نمی شود نروی؟
آخر کدام دخترکی را دیده ای که با یک جفت کتانی ِ پاره پوره ی آبی بخواهد قهر کند، بازی در آورد، راه اش را بکشد ، برود روی یک صندلی ِ دیگر بنشیند، یک کافه گلاسه ی دیگر سفارش دهد و بگوید:
" آدما بعضی وقتا ترجیح می دن جواب بعضی سوالا رو نشنیده بگیرن... من که گفتم دیرم شده، باید برم!" ...
مک زدنش را نگاه! ... تو که همین حالا یک آب پرتقال ِ کامل خورده بودی ! ... هنوز قهری ... کافی شاپ را دوست ندارم ... دلم می خواهد برویم روی چمن های طبیعت ِ هر کجا، تو چهار زانو بنشینی ، سرم را بگذارم روی پاهات، بالا را نگاه کنم، از ابرهای آسمان برایت تعریف کنم، گول ات بزنم مثل ِ همیشه و یک دل ِ سیر، چشم ام را فرو کنم وسط ِ سینه هات! ... خدا مرگت بدهد ...
" نکن این کارا رو! ... اگه می بینی می خندم، به خاطر ِ مسخره بازیاته! ... و الا هنوز قهریم ... چرا کافه گلاسه رو لیس می زنی؟!"
تو راست می گویی ... داستان ِ عشق ِ ما قهر است ... دلت می خواهد قهر کنیم ، بروی با حامد بهداد دوست شوی، و دیگر نیاز نباشد هفته ای یک بار پوسترش را برایت بخرم، خوشحال ات کنم مثلا، خیر سرم ! ...
" همه ش خراب می کنی علی ... دیوونه ای تو ؟! " ...
آدم ها بعضی وقت ها ترجیح می دهند بعضی از خود ِ سوال ها را هم نشنیده بگیرند ... می خواهم بگویم، دلم نمی آید ... دیده ای که چه قدر خود دارم؟!! ... تو ولی همیشه آدم خوبه ای ...
" دیوونه ام که از کله ی سحر تا امروز ظهر نشستم برات عاشقانه نوشتم، بیام اینجا جولوت بخونم، بعد به جاش تا چشمم بهت می افته همه ش چرت می گم ... اذیتت می کنم ... خلم ... می دونم ... "
" نه ... دیگه مصنوعی می شه ... الان نخون ... یکی دو روز دیگه بخونش ... دو سه روز دیگه ... نه ... سه چهار روز دیگه ... "
" فدای ناز کردنت ... می خوای بیام بمیرم جلوی چشات؟ "
بچه ام ... می دانم ... تو چیز دیگری می خواستی وقتی به من رسیدی ... تو چیز دیگری می خواهی حالا که به من رسیده ای ... تو چیز دیگری خواهی خواست وقتی که به من خواهی رسید ... می رسیم؟ ... رسیده ایم؟ ... بیا فرض کنیم تو عروس شده ای و من هم قاعدتا داماد شده ام و داریم با هم قاعدتا ترعروسی می کنیم ... سه روز و نصفی هم تمام شده و من گیر داده ام که عاشقانه ام را برایت بخوانم وسط ِ شام ِ عروسی... یا اصلا فرض کن، سه روز و نصفی ، خیلی زیاد است و کلی بچه مچه دار شده ایم و داریم توی دفتر ِ کارمان روی ِ فسلفه ی پسامدرن ِ نو افلاطونی (!) کار می کنیم که من یک کاغذ ِ کهنه ی پاره پوره از سه روز و نصفی پیش از جیبم در می آورم و برایت می خوانمش :
به نام خدا
تقدیم به دخترکی که عاشقانه دوستش می دارم
سلام. خوبی؟ من هم خوبم . یعنی، دیگر تصمیم گرفته ام که خوب باشم . قلبم می خواهد دوست تر تر بدارمت. دلم هم همین را می خواهد . خودم هم . دوست دارم دیگر مثل ِ خودت آدم خوبه شوم . عیبی ندارد؟ دوست دارم دیگر از بدی ها نگویم. دوست دارم همان چیزی شوم که تو می خواهی ... برای همین، نشسته ام یک لیست از چیزهایی نوشته ام که دوست دارم، با هم ببریم نشان ِ خانم رضوی بدهیم اصلا ! ...
باز هم سلام ... بگویم؟ ... خب ... دوست دارم لاک و هابز را رها کنیم و برویم پای غذایی بنشینیم که تو شاهکار زده ای و هنوز نخورده قرار است ظرف هایش را من بشویم!... دوست دارم سنتور و سه تار را رها کنیم و برویم پای پی ام سی تو رقص یادم بدهی و من با تمام ِ توانم، تلاش کنم که برای تو شاگرد خوبی باشم ... بعدش برایم اسپانیایی برقصی و دست هایم را همانطوری که یادم داده ای دورِ تنت بچرخانم ... دوست دارم رقص را هم رها کنیم و بزنیم بیرون، درباره ی الی را بیست و سه بار ِ دیگر ببینیم و تو هر بار آنجا که الی قرار است غرق بشود، ناخن هایت را توی دست هایم فرو کنی... دوست دارم بگویم دوست هایت دروغ می گویند که تو شبیه ترانه ای؛ دوست دارم بگویم تو ترکیبی از ترانه و لیلا حاتمی و کیت وینسلت ای... باور نداری برویم آتلیه ی حامد بهداد یکی از آن عکس های عاشقانه بگیریم و به تو ثابت بشود که قد ِ من دست کم بیست و سه سانت از تو بلندتر است توپولی! ...
این ها را که می خوانم، فکرت از پساساختارگرایی ِ واساخت، گرفته می شود و لبخندکی تحویلم می دهی ... می پرسی " عاشقانه ات این بود؟!" ... جواب نمی دهم ... جای جواب دوباره شروع می کنم به خواندن :
به نام خدا
نمی دانی کدام پیش - سقراطی ِ ابله مرکز دنیای خودش را زمین فرض کرد؟ ... من این روزها مدام خواب می بینم که در مرکز ِ افکار ِ من، تو ایستاده ای ... لاک را با توازن ِ ابروهای تو شناختم ... هابز را با گرگی ِ چشم هات ... سنتور را روزی که برای "تو" اجرا گذاشتم، به استادی رسیدم و رقص را، روزی که به شاگردی قبولم کردی... آخر تو مدل ِ همه ی دخترکان ِ دیگر نمی رقصی ... دست چپ ات را ، مثل ِ اینکه می خواهی انار بچینی، بالا می بری و پای راستت را، مثل ِ اینکه می خواهی شالی بکاری، به جلو خم می کنی ... تو ترکیبی از زیتون ِ شمال و فلفل ِ جنوبی! ... حالا که سه روز و نصفی از رابطه مان گذشته، چه قدر از این زاویه خوشگل موشگل تری ... مشکل تری ... حتی.
گره ی محراب هایت را باز می کنی ... ریمل هایت را روی هم می گذاری ... از ته ِ دریا نفس می کشی و یاد می گیری که دوستم داشته باشی بالاخره بعد از سه روز و نصفی ... حسابی خرت کرده ام با این نیمچه عاشقانه هام! ... کبوتری ... زود خر می شوی ! ... فدای ِ دل ِ برگ ِ گلی ات ... می گویی یاد ِ آن روز توی کافی شاپ افتاده ای ... می گویی کتانی هایت، از اول برای رفتن مناسب نبوده ... می گویی برای ماندن چرا ... می گویی برای ماندن مناسب بوده ... شوخی می کنی؟! ... زیادی نمانی یک وقت؟!! ... شوخی می کنم ... می خندیم ...
" علی ... قول می دی هیچ وخ تو جواب ِ سوالام سکوت نکنی؟"
" خب بعضی وقتا حرفم نمی آد گلم ... "
" خب .. ممم ... هر وخ حرفت نیومد جاش بگو چه قد دوسم داری!"
" خیلی دوس ات دارم ... "
" یعنی الان حرفت نمی آد ...؟"
" نه دیگه به خدا دلبندم ... یه ساعته دارم برات عاشقانه تایپ می کنم!"
" خب.. ولی به شرطی که الان نخونیشا!... مصنوعی می شه ! ... چهار پنج روز دیگه بخونش ... سه چهار روز دیگه ... مم .. دو سه روز دیگه ... یکی دو روز دیگه هم بخونی بد نیست!"
" می خوای الان بخونمش گلم؟ "
" آره علی ... الان می خونیش؟"